هُوالحَق
از پشت حجره های شب صدای بازو بسته شدن می آید
انگار کسی دارد بی مضایقه پوست می ترکاند
نومیدانه عاشق میشود
سیاه سرخ روسری سنگ ُزمخت بر سرت
توکوه گریه می بری
بسته نشو بسته نشو
تو از همه رها تری.
هوالحق
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟
هوالحق
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی
می تازیم وگرد و خاک میکنیم
زمین زیر پایمان است
و اسیر یک بازی شده ایم به اسم
غرور
دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور.......
بُرد و باخت را میشناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست که شب و روز آرام نداریم
چیزی از جنس جستجو