سفرِ پیاده رو
اینک اینجا بی تو و بی ما دلم برای عشق گرفته است دلتنگی عزیز
پرواز کردن را با پرواز کردن نمی شود آموخت. کــــــــوچه ها را بلد شدم مغــــــازه ها را رنگ های چراغ قرمز را حتا جدول ضرب را، و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم. اما... اما،گاهی میان آدم ها گم می شوم آدم ها را بلد نیستم... منتظرم بند کفشت را باز کنی، رو پوشت را در هوا،به کنجی پرواز دهی و بارانی شوی بر من نیامدی- انتظار مترسک آرزو هایم شد. هُوالحَق از پشت حجره های شب صدای بازو بسته شدن می آید انگار کسی دارد بی مضایقه پوست می ترکاند نومیدانه عاشق میشود سیاه سرخ روسری سنگ ُزمخت بر سرت توکوه گریه می بری بسته نشو بسته نشو تو از همه رها تری. هوالحق سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟ هوالحق نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی می تازیم وگرد و خاک میکنیم زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شده ایم به اسم غرور دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور....... بُرد و باخت را میشناسیم؟ آشناییم با شعور؟ و جداییم با غم؟ یا غرق در غرور؟ چیزی در ماست که شب و روز آرام نداریم چیزی از جنس جستجو
| Design By : Night Melody |
